X
تبلیغات
خصوصی های یک نو عروس









خصوصی های یک نو عروس

خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود ... ولی واقعا این چند وقت دوری از وب حالمو بهتر کرد ... یه جورایی اشباع شده بودم و دلمو زده بود ... الان خیلی بهتره ... ولی بازم مثل قبل نمیخوام خودمو درگیر وب کنم ...

از کجا شروع کنم به نوشتن؟

چهارشنبه سوری که خیلی خوب بود ..همسری با کلی مهمات اومد خونه و رفتیم بیرون همه شو منفجر کردیم با همسایه هامون ... آقایی سیم (ظرفشویی) آتیش زد و چرخوند ...خیلی خوشگل بود

روز عید صبحش رفتیم بهشت زهرا سر خاک مادر شوهرم ... برگشتنی یکم وسیله که لازم داشتیمو خریدیم .. واسه آبجیمم یه جعبه مداد رنگی ۲۴ تایی عیدی خریدم ...

شام سبزی پلو با ماهی شکم پر درست کردم ... همه شم برنامه احسان علیخانی رو میدیدم  ...تغییر دکوراسیون هم دادم و خیلی راضی هستم ...

 وقتی سال تحویل میشد ما آخرای شاممون بود ... کنار هم نشستیم و دست همو گرفتیم ..دعای سال تحویلو خوندیم و دعا کردیم و سال تحویل شد ... خیلی خوب بود ...اولین سال تحویل زندگی مشترکمون بود ...آقایی عیدیمو از لای قرآن درآورد و بهم داد

قبل از سال تحویل حاضر شده بودیم ... سفره رو جمع کردیم و با برادر شوهری ۶ رفتیم خونه پدر شوهرم ... همه اونجا بودن ...

فرداش رفتیم اصفهان ... ۵ عید هم برگشتیم ... تو اون مدت داییا و خاله هام دعوتمون میکردن شام و ناهار ... مریم اینا هم بودن ... ینی همه دعوتیا ما و مامانم اینا و مریم و اینا و مامانش اینا هم بودن ... همشم در حال خوردن بودیم آخرشم حالمون بد شد

میدون امام هم رفتیم...اصفهان حسابی شلوغ بود ...میدون از همه شلوغ تر ... بریونی خریدیم و چون رستوران جا نداشت اومدیم وسط میدون خوردیم ...

تو راه برگشت به تهران رفتیم ابیانه ... روستای فوق العاده زیبایی بود

وقتی هم رسیدیم خونه مون عید دیدنی هامونو دو سه روزه انجام دادیم ... میخواستیم بریم شمال ولی مامانم اینا گفتن میان خونه مون ..خب منم اومدن مامانم اینارو ترجیح دادم ...

۱۰ فروردین صبح بیدار شدیم و با آقایی رفتیم پاساژ علاالدین برای خرید گوشی... وای منم با کفش پاشنه دار رفته بودم ... پدرم در اومد از بس با اون راه رفتم و ازین طبقه به اون طبقه ی پاساژ رفتیم ... دیگه اشکم در اومده بود ... من مینشستم یه جا و آقایی میرفت مغازه هارو میگشت ... مامانم اینا هم تو راه بودن و چند ساعت دیگه میرسیدن خونمون ... انقد این موبایل فروشا حرفاشون ضد و نقیض بود آدم گیج میشد ... فقط یکی از نمایندگی های سامسونگ گوشی ای که میخواستمو داشت ... اونم چون فقط خودش داشت ۲۰۰ تومن گرون تر میداد ... اما چون گوشیش همه چی تموم بود از همونجا خریدمش ... اینـــاهاش ... دستت درد نکنه همسری گلم

تا رسیدیم خونه ۵ دقیقه بعدش بابام اینا زنگو زدن و اومدن خونه مون ... خیلی خوشحال شدم از اومدنشون ... امروز صبح هم رفتن و من الان تو خونه تنهام

+ قبل از عید شیرینی کادویی  درست کردم

+ دو سه روز قبل از عید هم ایـــن فرشو برای آشپرخونه خریدم ... قصدم خرید فرش فانتزی بود ..ولی وقتی اینو دیدم خیلی خوشم اومد ... آقایی هم از این خوشش اومد

+ سفره هفت سینم ... بازم

+ معراجی هارم دو سه روز پیش با همسری رفتیم دیدیم...قشنگ بود

+ روز قبل از چهارشنبه سوری هم با مریم (دخترخاله) رفتم آرایشگاه هانا رو نگه دارم ... بعد از اینکه اون کارش تموم شد منم هم موهامو کمی کوتاه کردم هم رنگ کردم ... ماهگونی

+ هوا فوق العاده سرد شده ... ۱۳ بدر خوش بگذره ..البته اگه هوای ابری گذاشت

|سه شنبه دوازدهم فروردین 1393| 15:28|خانــومـچــــه|

سلام...عیدتون مبارک...امیدوارم همه تون سال خوب و پر برکتی داشته باشید... ايشالا سال 93 سال همه تون باشه...الان با گوشی اومدم که هم تبریک عید بگم هم یه خبری بدم و بگم که به زودی بازم میام...مثل قبل... این فاصله گرفتن خیلی برام لازم بود...الان خیلی بهتر شدم

|دوشنبه یازدهم فروردین 1393| 12:2|خانــومـچــــه|
بعد از اینکه پست قبلو نوشتم شوهر جونی اومد خونه ... دندونش خیلی درد میکرد ..قرص خورد و خوابید دیگه نشد بریم دنبال لوستر ...

فردا شبش وقتی شوهرم اومد با هم رفتیم سمت یه لوستر فروشی که از قبل نشون کرده بودیم ... بالاخره چیزی که میخواستمو پیدا کردیم و خریدیم ... کارت خوان مغازه کار نمیکرد رفتیم مغازه بغلیشون کارت بکشیم اونم کار نمیکرد ..شماره کارت گرفتیم رفتیم چند تا خود پرداز تا بالاخره شد و کارت به کارت کردیم

تو روز یادم رفت ازش عکس بگیرم ...الانم شبه و اصلا تو عکس نمیوفته وقتی روشن باشه

فرداش آقایی چند تا لامپ خرید و خودش لوسترو نصب کرد ... منم هی بسم الله میگفتم و هی میگفتم تروخدا مواظب باش ..یوخ دست به سیم لخت نزنی و ازین حرفا ..اونم هی میخندید به ترسیدن من

سه تا لامپ هم من توی جای هالوژنای اپن زدم و نور خونه قشنگ تر شد ...

پریروز رفتم سراغ کتابخونه یه کتاب بردارم بخونم ... کلی کتاب نخونده داشتم ... این کتاب رو برداشتم و خوندم ... خیلی کتاب خوبیه ... یکی از حکایتاشو براتون میذارم بخونید ...1 و 2

نخودچی  هم آوردم و کمی خوردم ...

شب هم به درخواست همسرم کتلت پختم

دیشب حوصله مون سر رفته بود زنگ زدیم به برادر شوهری ۵ بیان خونمون ... دلم میخواست با هم بریم بیرون ولی خب هم هوا بارونی بود هم دیروقت شده بود ...اومدن خونه مون و شب خوبی بود

امروز ظهر خواهر شوهر و دخترش از سر کار که برمیگشتن اومدن خونمون ... چون شوهری چند وقته ظهرا نمیاد منم ناهار درست نمیکنم ... و چون سریع میخواستن بازم برن سرکار با سوسیس و سیب زمینی و قارچ یه چیزی براشون درست کردم در کنار گوجه و خیارشور و زیتون و اینا... بهشون گفتم کاش یکی دو ساعت قبلش میگفتید میاید یه چیز بهتر درست میکردم براتون

امروز هم بقیه ی خونه تکونی رو کمی انجام دادم ... کشوهای آشپزخونه رو خالـــی کردم و اضافیا دور ریخته شد و بقیه ش مرتب چیده شد ... یکی دو تا کابینت باقی مونده هم ریختم بیرون و دوباره چیدم ... جا ادویه ای  هارو خالی کردم و تمیز شستم

+ هوا این دو روزه باز سرد شده ها ... بارونم که حسابی خود نمایی کرده

+ آش گوجه  تبریز پختم خیلی خوب بود

+ کامنتای پست قبلو تایید میکنم بعدا


ادامه مطلـب
|پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392| 20:14|خانــومـچــــه|
چقد خوبه سر آدم همش شلوغ باشه ... من که دلم میخواد انقد سرم شلوغ باشه که وقت واسه نت نداشته باشم ... البته شلوغ خوبا ... شلوغی که خوش بگذره

مختصر و مفید این چند روزه تا شوهری از سرکار میومد میرفتیم بیرون ... البته اومدنش خونه ساعت ۹ بوده ها ... اما دیروز ساعت ۴ و نیم اومد خونه و گفت بریم بیرون ... یه چای دم کردم براش ... اونم خسته بود یه بیست دقیقه ای خوابید ... سرشم درد میکرد ..چای و قرص رو آوردم براش و خودمم حاضر شدم و ساعت ۶ زدیم بیرون

یه نگاهی به تعداد کامنتای اون پست درخواست رمز بندازید ینی واقعا من میتونم به اونهمه خاموش رمز رو ایمیل کنم؟تازه اینا عمومیاشن ... خیلیا خصوصی کامنت گذاشتن ... حدود ۴۰۰ تا خاموش؟؟؟؟؟

تصمیم جدید گرفتم ... من مثل قبل مینویسم ... فقط یه چیزایی رو که خیلی هم مهم نیستن خصوصی مینویسم و رمزشم فقط به لینکای وبلاگم دادم ... آخه انصاف نیست کسایی که همیشه همراهم بودن...بهم کمک میکردن..بام حرف میزدن..راهنماییم میکردن و خلاصه وقت میذاشتن واسه نوشتن کامنت اندازه ی خاموشا سهم ببرن...پس اونا یکم بیشتر میخونناینجوری خاموشا بازم میتونید منو بخونید ...

ایـــنم عکس شمعایی که درست کردم... قالب پیدا نکردم که بخرم و اجبارا از هرچی تو خونه بود استفاده کردم ... دفعه های بعد خوشگل ترشو درست میکنم با قالبایی که دوست دارم

و ایــنم قابل توجه خاتون عزیز اصن زدم رو دستت


ادامه مطلـب
|یکشنبه هجدهم اسفند 1392| 21:1|خانــومـچــــه|
8 سال پیش در چنین روزی 

من استارت وبلاگ نویسی رو زدم ... اون موقع ها خیلی بچه بودم ... اولین بار عموم یه وبلاگ برام ساخت و یکمم توضیح داد و بقیه شو خودم نشستم و یاد گرفتم ... و همین باعث شد سرنوشت من رقم بخوره ... بدون اینکه حتی خودم حدس بزنم ...

وارد 9 مین سال شد حضور من تو این دنیای مجازی و یه نویسنده ی وبلاگ بودن ... تولد وبلاگ اولیم مبارک

من از اسفند 84 وب مینویسم ... فکر کنم بلاگفا سال 83 تاسیس شده باشه


+ وااااااااااای سرم داره گیج میره ... همه ی لینکامو رمز دادم ... حالا مونده خاموشایی که روشن شدن و باید رمز بدم ...الان میخوایم بریم بیرون ...ایشالا فردا اونم شروع میکنم ...و تا وقتی که به همه رمز ندادم پست رمز دار نمینویسم ... باورم نمیشد ایـــــــــنهمه خاموش داشته باشم ... خاموشایی که روشن شدن تا الان از 100 تا هم بیشتر بودن ... از روشنا هم بیشتر شما انگیزه تون از روشن نشدن چیه واقعا ؟؟؟؟

|جمعه شانزدهم اسفند 1392| 21:14|خانــومـچــــه|
ازین به بعد رمزی مینویسم ... به کسایی که تو لینکام هستن رمز میدم پس لازم نیست درخواست رمز کنن ... با یکی دو بار اومدن هم کسی رو لینک نمیکنم .. وقتی دیدم خواننده ثابته لینک میشه

پس کسایی که تو لینکم نیستن و میشناسمشون تو همین پست کامنت بزارن که یادم بمونه و رمز بدم بهشون ... 

و اما خواننده های خاموش ... چون شما هم برام مهم هستید ... اول از همه یه کامنت حتی خالی اینجـــــا بزارید بعدش حتما حتما تو همین پست درخواست رمزتونو بدید ... خواننده های خاموشی که وب دارن که آدرس وب بدن ...اگه ندارن ایمیل بزارن رمزو براشون میفرستم ... 

واقعا ببخشید از اینکه قانون و مقررات گذاشتم ..خودم همیشه از وبایی که قانون داشتن بدم میومد اما مجبور شدم

|جمعه شانزدهم اسفند 1392| 12:16|خانــومـچــــه|
راستش دیروز خیلی گرفته بودم ... بعد از اون جیغ حالم خیلی بهتر شد ... همکاری شما هم خیلی خیلی بیشتر کمکم کرد

دیروز شمع رو درست کردم و اکلیلیش هم کردم ... خیلی خوشگل شد ... یادم رفت ازش عکس بگیرم ... تا شب اگه تونستم عکسشو اضافه میکنم

شوهری سیبیل و ریششو همونجوری که گفته بودم زد ... انقده خوشم اووووومد فقط من دلم میخواد واسه این مدل ... ریش و سبیل کاملا مشکی باشه ... سیبیل و ریشای چونه ی شوهری کمی بور تشریف داره و واسه همین اون ریش دایره ای کوچولوی زیر لبش زیاد معلوم نیست ... ایـــــــنا  البته این عکسو من اون موقعی ازش گرفتم که ریشای دورشو درست نزده بود ... الان دورشو کامل زده و صاف و قشنگ شده

دیشب شوهرک تا رسید خونه آماده شدم و رفتیم بیرون خرید کنیم ... این عکس رو هم دیشب همون موقع که داشتیم میرفتیم ازش گرفتم ...جیگر منه

همون اولین مغازه یه مانتو دیدم و خوشم اومد ... به شوهری گفتم خب من اینو بگیرم رفتیم جلوتر یه چیز دیگه دیدم خوشم اومد چی؟؟؟ گفت اونم میخرم برات ... منم لفتش ندادم و مانتو رو خریدم  ... جلوتر رفتیم یه شلوار دم پا هم خریدم ... ر شلوار هم چون مشکی خریدم هی به فروشنده میگفتم رنگش نمیره؟مطمئنی؟؟شوهری گفت یکی دیگه هم میخرم برات همینو بردار ...

دو تا مانتوی دیگه هم پروو کردم ولی اونی که ازش خیــــلی خوشم اومده بود کمی کوتاه بود نخریدم ... ساعت یازده و نیم بود ۹۰ درصد مغازه ها بسته بودن ... یه کفش فروشی باز بود از یه کفش پاشنه ۵ سانتی خوشم اومد رفتم پوشیدم انقده خوشم اومد ازش ... ولی چون همون کفش فروشی رو فقط رفته بودم گفتم فردا میام که بقیه کفشارم ببینم...اگه چیزی نبود میام همینو میخرم

بعدش سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه ... سر راه خیلی هوس بستنی کرده بودم ...ایستادیم فالوده بستنی خوردیم ...

بعد جونم براتون بگه که یکی هست آخر شبا میاد بساط جیگر فروشی راه میندازه کنار خیابون ... بنده خدا خیلی جوونه ... از همون اول که دیدیمش من اسمشو گذاشتم "آقا گناه داره ای" آخه با سن کمش میاد جیگر فروشی ... و هروقت که از کنارش رد میشیم چون من میگم آخی گناه داره وایسا یه نونی بهش برسونیم ...وایمیسیم و همیشه ازش جیگر و دل و اینا میخریم ... دیشب هم دیدم اصلا مشتری نداره در حالی که هنوز بستنی تو دستم بود و میخوردم گفتم آخـــــــــــی سرش خلوته آقا گناه داره ای ...دیگه شوشویی ایستاد و منم زودی بستنی رو تموم کردم و جیگر و قلوه خرید خوردیم به نام اون به کام ما(تعجب نکنید شام نخورده بودیم)

+ عکس خریدامو به دلیل اینکه یکی که اول اسمش "الف" هست به خاطر فضولیای بیش از حدش اینجارو پیدا کرده و میبینه دوست ندارم بذارم

+ شام دو شب پیشمون

+ راستی من اصلا کلم برگ دوست ندارم ... دیروز آبلیمو و نمک زدم بهش خیلی خوشمزه شد ... گفتم بگم

 

|پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392| 14:15|خانــومـچــــه|
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

|چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392| 15:32|خانــومـچــــه|
برای خودمه


ادامه مطلـب
|چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392| 12:6|خانــومـچــــه
دیشب شوهرم خیلی دیر اومد ... تا اومد هم گفت سریع آماده شو بریم ماشینو ببین و یه دوری بزنیم باش ... گفتم اول شام بخوریم بعدش بریم ... شامو خوردیم ... شوهری گفت ماشین ضبط و باندش فابریکه و نمیشه فلش بزنیم بهش ... بزار یه سیدی رایت کنم واسه امشبمون گفتم دیر میشه که ... گفت نه تا من نمازمو بخونم اینم رایت شده ... سیدی رو رایت کرد و بعدش زدیم بیرون ... تو راه پله همچنان کامنت تایید میکردممودم تا پایین ساختمون و کمی هم تو خیابون آنتن میده

امشب یه ضبط و باند میذاره رو ماشین شوهری

شیرینی ماشین رو هم دیشب خریدیم...

تازه سک سک هم خریدم دیشب ... انقده وسایل توشو دوست داشتم ... ایـــــن جینگولی هارو

امروز صبح با شوهری رفتیم تعویض پلاک و محضر ... ماشینو زد به نام من

تا ساعت دو طول کشید کاراش ... آقایی از یه ساندویچی تعریف میکرد همیشه که کالباس و فلافل بود ...اسمشم ترکیبی گذاشته بودن کافل تو ماشین که بودیم اونـــم واسم خرید ... ینی واسه فروشنده و خودش و من


|سه شنبه سیزدهم اسفند 1392| 19:9|خانــومـچــــه|
miss-A